روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم رفتن آرش گلم و بعدش هم به بدبختی و بیچارگی افتادم...
یکی آمد که حرف عشق با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
مامان رو بردیم بیمارستان ستون فقراتش رو عمل کردیم خلاصه هرچی پول داشتیم و نداشتیم دادیم رفت. ولی خدا رو شکر که حالا حالش خوبه و کنارمونه. هیچ کس مثل مادر آدم نمیشه. مامان خیلی دوستت دارم. عاشقتم
علی وارد زندگی من شد اما بعد از مدتی خودش رو کنار کشیده نمیدونم چرا دلمم نمیخواد از خودش بپرسم یه جوری تغییر کرده که انگار اصلا یه روز ما با هم دوست صمیمی نبودیم و کوه نرفتیم و پیامهای دوستانه و گرم برای هم نفرستادیم
خوب دیگه دور و زمونه عوض شده آدما بدون اینکه بخوای میان و دلبسته میشی و یهو میرن. شاید منم یهو از زندگی کس و کسانی رفتم و خودم خبر ندارم.
خلاصه بعد از چندین ماه اومدم به وبلاگم سر زدم و درددلی کردم.
نوشتن جزوی از وجودم من شده بود امیدوارم بتونم بازم ادامه بدم.