مدتهاست که...
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ 

کاش اینطوری نبود که وفتی باید بگی نتونی وقتی که میگی کسی نیست بشنوه. خسته شدم از بس گفتم و کسی نشنید برای همین سکوت کردم. سکوتم اگرچه تلخه اما گریز ناپذیره. چاره ای ندارم دلم میخواهد بگم ولی فکر کنم حرفام جالب نیست چیزی نیست که تو رو سرگرم کنه از چیزای روزمره هم دوست ندارم حرفی بزنم. روزمرگی که نگو آدمو میکشه... کشته منو


کلمات کلیدی:
 
بازگشت مجدد بعد از ماه ها
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥ 

مدت هاست که چیزی ننوشتم. اصلا نمیدونم باید چی بگم و چه کار کنم و از کجا شروع کنم این مدتی که نبودم حالم خیلی بد بوده. بعد از کلی احوال روحی درب و داغون رفتم پیش روانپزشک الانم دادم قرص مصرف میکنم. امیدوارم این قرصا چاره دردم بشن.


کلمات کلیدی:
 
کلاغ پر خوشی ها پر اینترنت پرسرعت پر
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ 

روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم رفتن آرش گلم و بعدش هم به بدبختی و بیچارگی افتادم...

یکی آمد که حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

مامان رو بردیم بیمارستان ستون فقراتش رو عمل کردیم خلاصه هرچی پول داشتیم و نداشتیم دادیم رفت. ولی خدا رو شکر که حالا حالش خوبه و کنارمونه. هیچ کس مثل مادر آدم نمیشه. مامان خیلی دوستت دارم. عاشقتم

علی وارد زندگی من شد اما بعد از مدتی خودش رو کنار کشیده نمیدونم چرا دلمم نمیخواد از خودش بپرسم یه جوری تغییر کرده که انگار اصلا یه روز ما با هم دوست صمیمی نبودیم و کوه نرفتیم و پیامهای دوستانه و گرم برای هم نفرستادیم

خوب دیگه دور و زمونه عوض شده آدما بدون اینکه بخوای میان و دلبسته میشی و یهو میرن. شاید منم یهو از زندگی کس و کسانی رفتم و خودم خبر ندارم.

خلاصه بعد از چندین ماه اومدم به وبلاگم سر زدم و درددلی کردم.

نوشتن جزوی از وجودم من شده بود امیدوارم بتونم بازم ادامه بدم.


کلمات کلیدی:
 
روزی که آرش هجده ساله پرواز کرد...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸ 

امروز حدود 3 ماه از رفتن آرش پسر برادرم میگذره آره 31 تیرماه بود

طوری رفت که همه حیرت زده فقط به بدن بیجان و بلندقامت او که در کفن سپیدی وداعمان می کرد نگاه میکردیم اشک مانم را بریده بود

خدایا چه حالی داشتند فرهاد و مهناز (پدر و مادرش) چطور با او که تنها 18 بهار را پشت سر گذاشته بود خداحافظی کردند؟ اشک امانم را بریده بود

اشک امانم را بریده بود وگرنه... هیچ هیچ کاری نمیشود کرد کاش من رفته بودم به جای او آرش پر از زندگی و آرزو بود پر از نشاط و شور بودن و زندگی کردن.

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن! و اشک امانم را بریده است...


کلمات کلیدی:
 
هستم ولی چه بودنی آخه
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢ 

خیلی اوضام به هم ریخته شده اینترنتمو پول نداشتم شارژ کنم قطع شده روح و روانم افتضاحه دور از جان شما رفتم پیش روان پزشک قرص میخورم الان یه هفته میشه حدودا ولی بهتر نشدم. باید دوزشو ببرم بالا.

سردردهایی میگیرم که زمینو گاز میزنم. بی پولی و مشکل روانی و سردرد و هزارتا درد دیگه دارم که توی این دل وامونده ریختمشون. خلاصه که هنوز زنده هستم و نفسی میاد. دلم برای هوای تازه و جنگل تنگ شده. گرما هم دیگه پوست از تن ما کنده.

کلی موضوع دارم برای گله و شکایت ولی گوش مفت که ندارین بشینین اینارو بخونین. وای سرم....


کلمات کلیدی:
 
این هم از سال 89 شروع شد دوباره...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸ 

گیرم که سال نو شده حالا که چی؟ باید بگم مبارکه؟ خب مبارکه.

فقط باروناشو دوست داشتم همین


کلمات کلیدی:
 
چه کرده این مرد!
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ 

فیلم the nineth gate رومن پولانسکی رو دیدم

عالی بود! عجب شیطانی بود! خود خودم بودما!  whatch your eyes

برو ببین یه لحظه هم صبر نکن.


کلمات کلیدی:
 
از بس نیستم نیست شدم...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ 

خیلی وقته که یادم رفته منم وبلاگ دارم. یهو یادم اوفتاد! داشتم دق میکردم دلم میخواست یه جایی برم فقط دادم بزنم نه بابا هول نشو پیدا نکردم جا رو دیوونه هم نشدم وبلاگ نوشتنم حال و روز میخواد که من ندارم کم آوردم سالهاست باور کن! انقدر خسته ام که بعضی وقتا سرم رو که بزور از روی بالش برمیدارم هیچ پامم روی زمین سر میخوره.

یه چیزی این وسط لنگ میزنه

دیروز با معلم انگلیسیم حرف میزدم بعد از چند سال فهمیدم که چقدر من عاشق این آدم بودم نمیدونستم... ولی همیشه آدم دیر میرسه مثل پلیسها که همیشه دیر به صحنه جرم میرسن! داره میره از این مملکت. برگرده یا نه معلوم نیست منم که اهل اعتراف نیستم عمراً مثل دختر لوسا بهش بگم که هی فلانی من من من من ...ت دارم. اه حالم داره بهم میخوره.

اما اینجا که میتونم بگم اینجا که میتونم داد بزنم: خیلی آدم دوستداشتنی هستی واقعا برات احترام قائلم هر جا هستی امیدوارم که واقعا اونجا باشی منظورم اینه حسابی اونجا باشی منظورم اینه که همین دیگه بابا اونی که باید منظورم رو بگیره گرفته مگه نه؟ آخیش بلاخره حرفمو به یکی گفتم.


کلمات کلیدی:
 
رهایی به مفهوم واقعی کلمه؟ _ نه! بلکه به مفهوم واقعی رهایی
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩ 

یادمه اولین بار که کتاب رهایی از دانستگی رو خوندم حدود ٢٠ سالم بود دانشجو بودم و ملنگ و گیج، فقط از خوندش همینو یادمه که هی گفتم بَه بَه عجب یارو حالیش بوده ها! خیلی خوب حرف زده! خلاصه راحتت کنم اصلاً سر درنیاوردم. حالا در روزهای میانه ی ٣٠ سالگی دوباره خوندمش و فهمیدم که هنوز هم نمیتونم آموزه های این استاد بزرگ رو توی زندگی پیادم کنم البته اشتباه نکنین خودش اصرار داره که استاد نیست و چیزی برای آموزش دادن نداره ولی متأسفانه با این دایره ی تنگ لغات نمیشه حرفاشو توضیح داد بد نیست یه سری به این کتاب بزرگ کریشنا مورتی بزنیم و بارها و بارها بخونیمش. راستی در راستای خوندن این اثر به کتاب تفکر زائد محمد جعفر مصفا هم سری زدم اونم خیلی به فهم اثر قبلی کمکم کرد. ضمناً یادت نره که دلم هم بدجوری گرفته!


کلمات کلیدی:
 
سرم الکی شلوغ بود!
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥ 

دیدین یه وقتا آدم بیخودی سرش شلوغ میشه؟ حسابی درگیر لاست بودم بلاخره همه رو دیدم ولی آخرش خودم رو هم گم کردم. اطلاعی از «من» در دست نمیباشد از یابنده خواشمندیم هر گونه خبری را در مورد من هرچه زودتر برای این جانب ارسال و خانوده ای را از نگرانی درآورند. لازم به تذکر و یادآوری است که این جوان تازگی ها دارای اختلال حواس شده است و گاهی خطرناک نیز میباشد و در بعضی موارد حتی مشکوک به آنفولانزای خوکی است. فلذا در صورت تلاقی با او فاصله مناسب را رعایت نموده و درگیر نشوند.دلقک

دوست خوبم به خنده هام نگاه کن اشکامو توی باروی جا گذاشتم به خاطرت.


کلمات کلیدی: